تبلیغات
جای بنر های شما
پست شماره:
10
داستان [ 11]
مادر سگ جرف بزن .مأمور مالیاتی نیستم که از زیرم دربروی .من روی صندلی نشسته ام وُلامپ روی
سرم چقدر تکان می خورد . حرف حرف می آورد .توسیگارت را دود می کنی وُباآن عینک دوُدی به باران
پشت پنجره خیره می شوی .ابرهای لعنتی تمام نمی شوند . ویرگول میگذارم . به سوراخ قفل در نگاه
می کنم ،شکل علامت سئوال شده .پنجشنبه است وساعت یازده همه ادارات تعطیل میشوند .اگر این
قبض را نپردازم ..!! برمیگردی وتوی چشم هایم زُل می زنی «دست خودته فقط باید بیایی» . سه نقطه
دیگر ... کاش می توانستم از روی صندلی بلند شوم ! بااین همه پله...!حالا نمی شود از خیراین کار
بگذری ، یا لااقل رئیس را قانع کنی ؟ علامت سئوال می گذاری وخط می زنی . تعجب !! اگر می شد !
عینکت را برمی داری وسیگارت را فشار می دهی توی جا سیگاری... انگار می خواهی همه چیز همین
جا تمام شود .به سمت در می روی . ساعت دقیقن یازده را نشان می دهد. یاد قطاری میافتم که روی
ریل تند می دود. آخرین دود سیگارت را بیرون می دهی ...نقطه .
ساعت 25/11صبح
1/1/1388منزل
حسین دیلم کتولی
| نوشته شده در: دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
9
( تند از خیابان رد نشو )
شناسنامه اش را نگاه کرد واحساس راحتی رابا کشیدن شانه هایش نشان داد
صفحه ی نام همسر خط خورده بود .
بلاخره راحت شدم از این اسم لعنتی که مدام با من بود حالا هرجور می خوام
زندگی می کنم
داشت روزها را جلوی چشمش می آورد روزهای فریاد وبهانه وقرص های
اعصاب ، یا اون مسافرتی که باهم رفته بودند
چقدر توی اون پارک حرف شنیدم سروصدا کرد بشقابُ شکوند ومردم جمع
شدند بچه بیچاره ای که گریه می کرد ورفت توی چادر مادرش وپیرمردی
که فقط سرتکان داد وآه کشید
اما حالا راحت شدم انگاری این چند سال تو یه فضای دود گرفته ومسموم بودم
نفسم نمی آمد نفهمیدم کی بهار ه کی پاییز ...چهار تا خونه عوض کردم از بس
از سر وصدا صاحب خونه ناراحت می شد حتا این دفعه آخر صاحب خونمون
که یک بیوه ی میانسا ل بود گفت خُب برین یکی از شما خودشو بکشه ، بعد نفر
دیگه راحت میشه لاقل جون مردمو ُ نمی گیرین
باید این جورمی شد والا مگر تا کی می شد تحمل کرد ودوام آورد از تیکه پرانی
های مادر ش تا خط ونشون کشیدن پدرش ...برادرشم مادر قهوه ای بود که تا
حقشو می گرفت به فکر خواهره نبود ..حتا فرداجاکشی هم میکنه اما ازاینکه
تنها شد می ترسید
شبها کی می خواست صب شه یا اونکه حال غذا درست کردن نداشت ،
توی کافه هم که غذا نمی خورد از نگاه کردن موقع غذا خوردن بدی می آمد
یا وقتی ماموریت می رفت لباسشو کی تو چمدانم می گذاشت اینها که چیز
مهمی نیست بدترین حرفو زنش بهش زد وقتی اومدن از هم جدا شن ..یه نگاه
بهش کرد و..... ببینم عرضه داری کرواتتو گره بزنی ( راستی این کار سختی
بود ...)تو عرضه نداری شلوارتم ...اتو بزنی ....حالا جلوی اقای رئیس با شلوار
بدون اتو وکراوات نداشته چه حالی پیدا می کرد....دیگه اون یکی روهم نمیگم
فقط مواظب با ش به کسی نشاشی ...یا...لا لنگه زنه ...
آخه چقد این حرف ها سخت بود وکشنده ....اصلا به این چیزها ی مهم فکر
نکرده بود
داشت طرف اتوبوس واحد می رفت تا از خیابان رد بشه ...اصلا جایی رو
نمی دید ...
صدای ترمز ماشین اومد.....خودشو عقب کشید ...
نه...!.. یه دست اونوعقب کشید برگشت نگاه کرد
زن با نگاه اشگ الود بهش نگاه می کرد.........!!
| نوشته شده در: پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
8
[ حواس پرت ]
انگشتهای دستم را جویده بودم ، فقط انگشت اشاره ام باقی بود.به من نگاه کردوبا لحن سرزنش باری خرگوش صدایم کرد،چیزی که اصلن گمان نمی کردم این بود که وقتی دست اش را به طرفم دراز کرد:انگشتهایش نبود و فقط انگشت کوچکش را می شد، دید.به خودش نمیآورد،راه رفتنش با یک نوع تکبّر همراه بود شکم بزرگی داشت وکنار من که رسید عمداَ ً شکمش رابه نمایش گذاشت.فردا که فرزندش به دنیا بیاید باید چکار کند ؟ آیا بچه اش هم انگشت های خودش را خواهد خورد؟!! چرا باید به این فکرها باشم چرا باید دنبا ل کفش های جدیدی نباشم !؟ انگشتهای پایم بزرگ می شوند. تا حالا به این فکر نکرده بودم به پاهایش نگاه کردم کفش به پا ش نبود ...! چقدر حواسم پرت است ! دیروز اخبار اعلام کرد : درشهر خرگوش ها کفش فروشی وجود ندارد....!
| نوشته شده در: شنبه هفدهم اسفند 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
7
[ لطفا خودتان..... ]
در این چهار چوب همه چیز جور دیگری نشان می داد .درخت درخت نبود،
سبز بودوگاهی چشم کلاغی از لای درخت دیده می شد.حتاشکل سگ همسایه.
دیروزپوتین های کهنه ی یک سرباز،یا زنگ دوچرخه ی پدرکه مرتب صدا
می داد،اما حالا بی صداآن گوشه دیده می شد.اگر کمی بالاتر می رفتم چند واگن
قطارهم بود.بچه ی همسایه مادرش را صدا زدوُگفت بع بعی... واز ضلع شرقی به طرف دیوار
دوید.مادر روسریش را تکان داد وموهای گندمی روی صورتش دوید،چقدر محتاط نگاه می کرد.اوهم آهی
کشیدوفقط مثل کسی که غروب را نگاه
می کندخیره شد به مردی که از پشت شیشه ی قطار دست تکان می داد، بعد
دست پسر راکشید وُرفت .فنجان چای بخارش کم شده بود ومن خیره نگاه میکردم.
| نوشته شده در: سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
6
نقدی بر کتاب شعر ( دری برپاشنه ی اندوه ) جواد گنجعلی
[ خیس از هوای احساس............]
من خوف دارم از خواب برخیزم...
به گمانم خواب اصحاب کهف هم معجزه ای بود، سر از کتاب برمیدارم
سیصد سال زمان کمی نیست........
عالیجناب دلتنگی هستم که پرت می شوم دور تر از سرعت قطارهای برقی
...، اینترنت ..،موشک های قاره پیما...،وتغییر جغرافیایی جهان به شگفتم
وامیدارد. امّا چه کسی می تواند بگوید از شمشیر وزره جنگی مکسی میلیان
یا ناپلئون بناپارت بدش می آید، اصلن چه زیانی دارد بنده موقع خدا حافظی
بگویم ..« رخصت میفرمائید عالیجناب... » یا موقع احوالپرسی بپرسم :« احوالتان
چطور است عالیجناب..» چرا وقتی تاریخ بیهقی رامی خوانیم شگفت زده می شویم در خواندن شاهنامه ،احساس غرور ودر زمان دیدن فیلم « گلادیاتور »ا حساس قدرت وشکوه بما دست می دهد ...حتی ویرانه های تخت جمشید ما را به عظمت وبزرگی می رساند چرا...چون درشت وزبرند ..چون برجسته وانتخاب شده اند چون ...دارای طمطراق وکرنش می شویم ،اما چرا از اتل تو توله چیزی عایدمان نمی شود ...
تمام این ها را برای این نوشتم که: ... ..من خوف دارم از خواب برخیزم...ویقینن
از تاریخ مرگ ما سال ها گذشته است ، یادمان رفته چه مشق می کردیم وچه می نوشتیم وچگونه حرف می زدیم ..وغرور وسربلندی در کلمه کلمه مان وجود داشت
، همه اینها مقدمه ای بود براینکه « دری برپاشنه ی اندوه »باز کنم واز کتاب شعری سخن بگویم که ترس از کلمه ندارد ...مجموعه ی شعری از« جواد گنجعلی »....
خیلی عاشقانه ولطیف آغاز می شود :
چه آهو ها که مشق کرده ام
از چشمان تو......
بعد غار ُو خواب اصحاب کهف می ترساندم ،نه تنها کمر من ، بلکه< کمر انجلس> را خواهد شکست...، زمان همه جا خودش را نشان می دهد ، سیصد سال خواب( ص 8 سطر 21 ) زمان در دیواره های غار ( ص 7 س 3) ..دم عصر (ص10س اول )
همچون ابر بردبار (ص11س1)یا چون قصیده ای بلند (ص11س3)فقط در حدود باران (12س1 )بدون گریه (ص35س1)وبی هیچ دلیلی (ص37س1) برمن فرود
می آمد نه عینکم را به عمد روی کتابها جا نمی گذارم (ص37س1)...،
شاعر گاه کار را چنان سویه دار می کند که باور این که درعصرمدرنیزم هستیم چیزی بسیار سخت است و چه از ((حرزی که بادیه نشینان بر گردن آویخته اند..ص14 )) و((شمشیر آغشته بخون ..))ومیکده ...و(( برزیگران ))سخن می راند
، اما گویی به صخره های بینالود نگاه می کنیم با آن بلندای پر شکوه که گر چه سخت وخراشنده به نظر میرسد اما در زیر نور چراغ معرفت ودانش بس عظیم وباور نکردنی ست ، زبان در دیداری نخستین به کار های ترجمه می ماند اما شاید این فرم شکنی در لحن وایجاد فخامت است نه گم اندیشی ، بیراهه رفتن .........،وشاید در بعضی شعر ها فضای (واگویه ..) (گلایه آمیز)کار را از آن چیزی که اصل روایت
می خواهد دور کرده وگاه ...به تغزل در بند ها می رساند.
تخطی درکار نمایش دیگریست برای راه یابی به حرکت و تاثیر پذیری
سوت که می زنم
کرمی از انتهای صدایم
پروانه می شود
با این همه
پنجره را که بگشایم
آسمان به خانه می ریزد
مداد را که بردارم
خنکای دریا را... ..(ص16)
پله پله در متن فرو می روم و اگرچه شاعر ضرب المثل ها وتعمق های دیروز را به به صورتی ...در همان حال می آورد...
زندگی چیز غم انگیزیست
حتی اگر فیل باشی ...(ص17)
در کارهایی از شاعران دیگر گاهی تصاویر به صورت بزک غلیظ در صورت زنان ظاهر
میشود که بی مایه گی شاعران را می رساند اما اینجا ( در پاشنه ی اندوه ) وقتی.. از ( شروه زنان بندری ) از ( کلاه خود )( آستین آغشته به خون )....آینه ی رمال ها....چنان نمی نمایاند
کار شعردلالت برهیچ اخلاق شاعرانه نیست چه شاعربعضی وقتها خودزنی می کند ویا در نفرین وگریه ها مدفون می شود ، اما چرا یک نوع یاس در بیشتر کارها ی شاعرانه است ؟! این تعمق بیشتر می خواهد وتاثیر پذیری از هواو لحاظ های سیاسی واجتماعی است که بیشتر نوشتن را مجال و رو یا رویای با حرف ها وبدبینی ها وتهمت ها ...لااقل برای این حقیر دارد ..،
مرا باز گردان
به شانه هایت
در تبعید کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت
اما دلنشینی کارها زمانیست که نوشته ها خیس از هوای احساس وروح لطیف شاعر است :
آغوش تو
سرزمین مادری من بود
نمی خواهم رودی باشم که به دریایی سیاه می ریزد (ص58)
دو گونه نوشتن و از جریان شعر جدا نماندن چیزیست که از کار شعر به دور نمانده وگاه چنان سخن رانده که دلچسبی دیگری را می جوید [ چاره ای نیست ]
... لبخند بزن
در نیمکره شمالی
اتفاق بزرگ خواهد افتاد( ص80)
اما در کار ( برای اندوه غلامحسین ) تااین بند :
شیشه ی گلاب شکست
روی تمام زندگیم
همراهی شعر است ومخاطبی که در نفس های شاعر جای گرفته اما بعد انگار ی در یکی ازچاه های هوایی قرار می گیریم وبعد عدد ها... وکاری شبیه تعزیه خوانی انتظاررا ازیک کار پرمایه به سوی یک کار احساسی و.. پیش میبرد
تا آنجا که غلامحسین در روایت هم جا به جا می شود واز روُیه ای به روُیه ای دیگر می نشیند که انگار بوف کور را می خوانیم وغلامحسین راننده درشکه نعش کش می شود............
در خیلی از کارها ..کلمه گریه ....صدای گریه (ص65 )یا از اندوه وغم وواژه هایی اینچنینی استفاده می شود که اندوه را میتکانم( ص10) زندگی چیز غم انگیزیست
( ص17) برای اندوه دلم (ص21) اتوبوس ها دلتنگی های شهر را بالا وپایین می برند(ص29)ارتفاع اندوه (ص57) در گریه زنان گلاب را تعارف کن(ص64) برای اندوه دلش (ص65)انحنای غمگین پله ها (ص66) توآن غم بزرگی (ص70)به چه میگردی عشق یا اندوه ..(ص71) توری غمگین وقرمز ..(ص79) همه چیز من از توست..اندوهم ..اقرارم ..(ص82) اندوهی بی سببی رنگ میزند ..(ص89)بی هیچ گلایه ای غمگین نیستم ..(ص90) برای اندوه چشمهایت ( ص91) دوایر اندوه (ص93)................... ودر خیلی از صفحات کلمه اندوه برای شعر انتخاب شده ولی چنان بافت کتاب با کلمه اندوه و...گره خورده که کم کم تمام وجود مخاطب را اندوه میگیرد و فضا را برای راه یابی به دنیای شاد ودیگر گونه بسته نگاه می دارد وکاش
خود متن این حرکت بود ونه در یک کلمه ....
در کار ها از کلمات، اسامی واشیایی استفاده شده ولی کار کرد آن چندان محکم
وبر مایه ی نیست چه می توانست مثلن از: آسیا /پل / ستاره قطبی /آینه...............! .
ایجاد فضای خاص وتازه وبرجستگی های زبانی وتصویری چیزی نیست که هر شاعری بدان دست یابد واین از ذوق ، مطالعه وتجربه سرچشمه می گیرد .
حتی اگر از زایش اندوه و فضای کاملن تاریک ودلمرده وسیاه روحی وسیاسی واجتماعی بهره می بردوالبته گاه ضعف از درگیر نبودن شاعر ونااگاهی است که نمی تواند ایجاد شخصیت های متفاوت وکار آمد داشته باشد یا تصاویر حتی به صورت دق ِ
سینمای وداستانی خود را نشان می دهد و این البته در این کتاب نیست
قابل ذکر است بعضی ازاسامی واشیا به خودی خود دارای شخصیت خاص،متفاوت، وبرجسته وگستره معنایی بیشتر ویا خاص و هم آهنگین تر وقابل لمس ترند
واین همان چیزیست که عنایت وتوجه شاعر را به تمام جهان و ژرف نگریش را می رساند والا یک بسته سیگارهمیشه سیگار است ولی در کجا مطرح شدن (نمود ظاهری وباطنی ) ترکیب و هم نشینی با اشیا وکلمات دیگر ورعایت اصولی ادبی وفضا سازی از صورت ساده واعتیاد آور به چند لایه گی و تغییر معنایی هم می رسد
جنازه را که آوردند
شیشه گلاب شکست
روی تمام زندگیم
( ص63)
یا :
درختی که برلبه دنیا ایستاده
تکیه گاه مطمئنی نیست!
قرار نیست شعر در یک فضای مبهم وانتزاعی و دور از دسترس باشد یا برای ورود
به آن از هزاران کلید ودرب بسته استفاده شود بلکه روانی وساده گویی هم خود وجه امتیاز محسوب شده وزیباست
: خواستی شعر باشی از زبان من
شدی
به زودی ترا منتشرخواهم کرد ...(ص73)
البته گاهی هم شاعر با انتخاب بعضی از کلمات ایجاد سردی وضعف را در مخاطب ایجاد می کند ...اینگونه دلکش ولوند ...و کاش به جای این نوع کلمات از کلمات دیگری استفاده می کرد که هم موسیقی بهتر و هم با داروغه وشراب و سیاه مستی می نشست و همین هم هنریست که شاعر ما در بند بعدی با این جمله کار را به تحسین خویش می کشاند :
اگر به رقص در آیی
هیچ بعید نیست
شاخ افریقا بشکند (ص76)
باید بگویم شاعر به دنبال یک رویه بودن کار وزبان یکدست در تمام کارها ی کتاب وایجاد فضای صاف وبدون ابهام نبوده بلکه چند سویه نگری وخلق حرکتهای نو وآزمایش روایت ها وتجربه ی خود در کارکرد زبان شناسانه در متفاوت بودن را نقش میزند .
کتاب شبیه همان قالی های خراسانیست که نشان جغرافیایی وتاریخی و جایگاه اجتماعی و یک منطقه را داراست اما یقینا تساهل وعقب نشینی نیست بلکه حرکت است و جان داشتن ونفس کشیدن وتحرکت عامدانه و آگاهانه است .
البته نو اندیشی وساده نویسی یا فضا سازی امروزی جزو نقیصه کار نیست ویقینا عزیزانی از این طریق شاهکار هایی نوو خوب و...... می سازند که دوستی
می نویسد :
پشت کدام مداد ایستاده ای
از که خط می گیری ..!؟
(مرتضی شاهین نیا)
و در خاتمه عرض می کنم ادبیات را شاید این تعریف است :
تو قدر تشنگی ی خویش می بری درویش ....
حسین دیلم کتولی
16/7/87 ساعت40/4 صبح
علی آباد کتول
| نوشته شده در: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
5
نقد کتاب «زن، تاریکی، کلمات» حافظ موسوی
در جلسه نقد برگزار شده درمحل هتل آذین شهرستان گرگان خوانده وبه خود ایشان تقدیم شد :
..................
کلمات در من میبارند):
نگاهکردن به خیلی چیزها آسان است اما وقتی پای برداشت دیگر یا اهمیت موضوع برای فرد پیش میآید نگاه چیز دیر و دیگری را میخواهد و لایهلایه از کلمات و اندیشه در نگاه پیش کشیده میشود، اما تا آنجا که یادم هست باید ارجاع به خود بدهم نه جوهرهی کار در این باب که بزرگنگری یا کلانطلبی را نخواستهام بلکه فقط نگاهی از روی دوست داشتن است و خودآزمایی نه چیز دیگر...
کتاب پیش رو (زن، تاریکی، کلمات) با طرح روی جلد که به نظر آیینهای در شکل یک بیل که نیمه رخ شخصی را نیز مینمایاند این حقیر را یاد زندهبهگورکردن زن میاندازد...
(از عزیز بزرگوار حافظ موسوی)
شعر اول با مجهول آغاز میشود:
(جمع میکنم- مثل گلولهء کاموا- و پرت میکنم به صورت تاریکی)
بعد یک رشته مطروحه از کلمات و مجهولات دیگر (چیزی هست) راه را به مخاطب سنگینتر و هشیاری را تحریک میکند.
اما در قسمت 2- گلوله کاموا طرح. (داستان علمیتخیلی) انگار ابتکار کار را به نویسنده میخواهد بدهد که آنهم در حرکتهای رو به جلو کار ظریف و قابل انفعالتر میشود.
(گلهای صورتی)
(انفجار گلدان)
و فاصله را دقیق از دور و نزدیک یکی میسازد
(پرت میکند به آن سر دنیا)
(پیش پای زن میافتد)
چیزی که قابل قبول نیست تکرارهای آزاردهندهی کاموا در متن است که رویکرد تازهای را نشان نمیدهد یا مسیح هیچ معجزهای نکرده و فقط دنبال چوب میگردد با اینکه از کاموا و مسیح میشد کار بیشتری کشید.
در متن تا بخش 4-تاریکی-انگار ذهن نویسنده نتوانسته جهش و فرازهای متنی را پیش بکشد یا سیالیت از سطح به سطح هم پیش نمیرود.
تنها بخش قابل تعمق و پیش رو همان سردخانه است... در حالیکه باید همهچیز یخزده و راکد میماند حرکتی تند و پرمخاطره را از نتیجه و برد کاری تا سیالیتی که مهم کاربردی است جریان داده
(مرد: میخواهم به گرمای زمین برگردم
و مثل قطره آبی در شکمش بخار شوم)
(زن: هوای بیرون سرد است
آب دادن به گلدانها
بماند برای بعد...)
البته کار دوم نیز باز هم شروع اولین کار را دارد... و بعد...
در جابجایی کلمات و کارکردهای ایشان رنگ موفقیت گرفته اما چیزی که آزاردهنده است کلمهی (مثل) است که بیشتر جاها خودش را نشان میدهد و این کار چنان در ذهن مینمایاند که شاعر قدرت موضعگیری یا طرح اصلی موضوع را بدون تشابه یا تمثیل نداشته است.
نمونه:
(مثل سئوالی که بیهوده...
(مثل زنی که منتظر یک مرد...
(مثل نیلوفری بر ساقهات...
(مثل ماری که...
بهتر نبود اگر شاعر کمی به خود جرئت میداد و از پرهیز کناره میگرفت تا جملهها رنگپذیری از تردید و تشابه و مثل پذیری نداشت.
در بعضی کارها حرکت و آهنگ کلمات و جملهها در طرح و نگارش... اشعار باباچاهی را پیش میآورد که با این جمله: باباچاهی
(و رنگ بزنم جمجمههایی را که از حوالی موصل و کرکوک)
و دیگر اینکه لحن هم که مباحثه و حرفهای زیادی را در جلسات بین دوستان گرگانی برقرار و ذهن مخاطبین را مشغول داشته در کارهای ایشان از روند خاص و یکدستی برخوردار نیست و هر از گاه عوض میشود آنهم نه تعمداً بلکه سهوا و از سطح نگری... (نیلوفر کبود)
اینکه هدایت چقدر در ادبیات صد ساله تاثیر گذاشته و شاعران و نویسندگان داستان و رمانهای فارسی توانستهاند خود را بینیاز به این نویسنده بزرگ ببینند جای خود. اما چه کسی توانسته است خوب پیش برود یا در شعر و داستان بدون رنگ تشابه گرفتن و عکس در آینه دق دیدن حق مطلب را ادا کند از جننامه گلشیری عزیز گرفته تا اشعار فروغ و کتاب کولی کنار آتش منیرو روانی پور... داستانهای معروفی (سنفونی مردگان) و... و... و... حتی داستانهای نجدی... البته عزیزی در گرگان نجدی را بزرگ ندانستهاند... الله اکبر...
هم اینکه افعال در پایان جملههای این شعر: بود... بود... بود...
بود چنان که نویسنده گویا متعهد به اجرا و پایانبندی به این صورت است
....................
غزالی در خانهی سالمندان صفحه 19
طمطراق و اجرای بند به بند چنان با صلابت و کوبش پیش میرود که به آقای موسوی باید آفرین گفت با این اجرا که در خانه سالمندان نیز میباشد...
با تصویرهای روشن و جملههای پرانرژی و نشاطآور که پیری و شکست را از انسان دور میکند و پایانبندی بسیار زیبا...
(باد فرخی و شعر... بدین شایستگی جشنی... بدین بایستگی روزی... ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی)
چه فرخی در آخر و ایشان در اول بندها آورده (بلندبالا بوده است این زن...)
استفاده از اسطوره-تصویر-معناگستری و تشبیه و استعاره و کنایه همه جای خود را دارد.
(توتفرنگیهای وحشی):
راندمان کار یک نوع تصویرپردازی است از نوع نقاشیها و عکاسیهایی که کمکم در تاریکخانهی ذهن جان میگیرد مخصوصاً
(میگذارم ساعتی بماند- سطر چهارم شعر)
که همان ظهور و شکلپذیری را نشان میدهد با این حرف که در بعضی از کارهای دیگر هم کلمات و حروف اضافه خودش را نشان میدهد با تکرار کلمه از سرعت و یکدستی میکاهد. اما شاعرانگی و جوانپسندی (جوانگرایی) شاعر قابل ذکر میباشد.
(صفحه 23) به بعد...
شاید طرحی را نشان میدهد با این تذکر که کلمهی (این) در دوجا از استواری برخوردار نیست و در یکجا قسمت اول اگر نمود پیدا میکرد چندان از هنر نمیکاست.
.................
صفحه 24
کار از شکلپذیری و اسطورهنگری جان میگیرد بهتر است بگوییم از افسانه به سوی اسطوره پیش میرود که موفق و کامل نیست و تنها زیباست نه بکریت و تداوم و ماندگاری در ذهنی مخاطب... فقط زیباست...
......................
صفحه 27
یک سهل و ممتنع بودن هیچگونه گریز از نام بردن اسامی و شخصیتها در کار و...
....................
به نظر میرسد که کتاب هرچه ورق میخورد در کارها تعمق و تحرک بیشتری دیده میشود و از کاستیها کم شده با شعرهای منسجمتر و استوارتری روبرو میشویم.
در قسمت اول که زن است فقط نامگذاری شدن مخاطب را به سوی زن پیش میبرد والا کمتر با محور اصلی که همان زن است مواجه میشوید در حالیکه انتظار جریانیابی به سوی ابعاد و تسلط نام را داشتهایم مثلاً در کتاب بوفکور با اینکه زن از هیچگونه دیالوگی برخوردار نبوده و اصلاً حرف و حدیثها چه از ناقل و یا راویهای متفاوت و یا نقشپذیری داستان با مرد و اشیاء و ابزار دیگران است اما زن بطور حتم و بسیار پررنگ جریان مییابد اصلاً شالوده و بنیان داستان بر این نام (زن) میباشد در جننامه و دیگر داستانها و در کارهای شعر خانم فروغ... سیدعلی صالحی و... چنان نمود پیدا میکند که فروغ موضوع خودش را میبازد.
درحالیکه در این کتاب بخش اول (زن) نام دارد اما حضور گنگ و ناخوانا و کمرنگ است و انگار خمیرمایه از چیز دیگر گرفته شده و باید زن در کلمات نشان داده میشد و کلمات در زن حل میشد.
یکدستی کار را شاعر از بنیان قرار نگذاشته یا ناپیدایی کار از ملاحظهنکردن و راه نیافتن شاعر است و در لحن چنانکه گفته شد در جملهها تفاوت فاحشی پیدا میکنید. و انگار توجه زیاد شاعر به داستاننویسی و خواندن نثر را مینمایاند گو اینکه میتوانست موسیقی و حرکت آوایی کار را در گوش و درون خواننده جذابتر و خوشنشینتر نماید.
بقول دوستی عکسگرفتن با شوالیهها و گالیورهای ادبی کار خوبیست به شرطی که خود مهرهای پابهجا و مطرح باشید و اینکه تنها از نامهای دیگران جهت مطرحکردن و نشاندادن خود استفاده شود کاری پسندیده نیست. البته آقای موسوی خود انتظار بزرگیست و قدبلند و باید در قابهای مرصع طرح شوند اما در شعر تقدیم به (برگمان) هیچ نسبت خاصی دیده نشده و تنها نام و اول شعر راه به آن سو و فیلم ایشان میبرد مثل این که بجای طرح اسامی ایرانی و دیدن قابلیتهای بزرگ خودمان... با نامبردن از اسامی و شخصیتهای بیرونی دهانپرکنی برای مخاطب بیاوریم و... الله و اعلم...
آیا جهانشمولی یا دهکدهی جهانی معنایش همین است...؟!
.................
به علت کمی وقت و گرفتاری به همین بسنده میکنم و توصیه میکنم به خواندن شعرهای اخیر کتاب و درک و کسب زیبایی و در خاتمه از آن استاد بزرگ پوزش میطلبم که خود شامل این بیتم:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
علیآباد کتول 1/12/86
| نوشته شده در: یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
4
نگاهی به کتاب (خودکشی نهنگها جاده را غرق عرق کرده بود) فرزانه مرادی
[من با نهنگها خودکشی نمیکنم]
خارج از خیلی چیزها برای بیان مقدمه و کشف و شهود معنایی –یا گسترهی کلمات در بیان اندیشه وَ
تعامل وَ تفکر در زیستشناسی کلمات و اینکه آیا نویسنده به واقع یک پروسه کامل را در نظر داشته یا
بدون مقدمه وَ دوراندیشی خواسته چیزهایی را بیان، و نه به منظور خَلق بلکه فقط از سطح ِ جامع
اندیشیهای بدون کاوش بنویسد، و ولنگاری در ذهن و رُویه نگری شهود پیدا کرده، جانبداری از شخص
نویسنده نیست، بلکه این بیشتر حرکتهای نوشتاری وُ خامخواهی ادبی را نشان میدهد که از آنسو
از ایشان به عنوان اندیشمند با بیان موضوع نشانهنگری نکرده یا سمت و سوی هیچ کاری را بر
تاریخاندیشی و اصل نگریها پیریزی ننموده است، این جانبداری از (خودمان) است از تمام حرکتهای
ژورنالیستی یا سطحنویسیهای اینترنتی است، جنگ دگراندیشی روشنفکر امروزی و ماخذشناسانه
نیست.
ولی خوب رشد کرده با چندسونگری مخصوصن در باب ِ موشکافی اندیشههای نو و مخالفت با کهنهنگری بجای کهننگری.
.
کتاب با یک کلمه که یقینا پیشینهی زیاد در ذهن بشر دارد شروع شده (خودکشی)، آنهم از نوع بسیار
پیچیده و شگفتیآور که تا امروز لاینحل و سئوال برانگیز باقی مانده وَ کشیده شدن به خیابانی که حرکت
است و تا کجا و چه سو، معلوم نیست و بدون این بازیهای معمول زبانی اگر نگاه کنیم عرق کردن یک
نفر تلاش است یا باخت و عرق روی پیشانی نشستن؟ نمیدانم! این را به عهده دیگر مخاطبان
میگذارم.
شاید فرزانه خواسته بدون خودرابهتجاهلزدن از ریشه و اصل خود حتا تا زنانگی که ماهیت محکوم امروز
جامعهی ماست حرف بزند (کلمات خارجیام در کوچه ترک شدند و زبان مادریام عاشق شد) خیلی زود
خودش را نمیبازد، یک نو ساخت و ساز روشنفکرانه و ادیبانه را نشان میدهد (کلمات در دست احداث
میشود) اما بیهوده است فقط تخلیه است آنهم به صورت اسم (زمان نامجهول) و اسامی مشکوکتر
خارجی (سانتوریا... لامبوران دلاتی... و...) و این حرکتهای کابوسوار نه از بیرون که از درست لایبلای
شمشادها و تخت روان... هرچند روگردانی به خودکشی نهنگها چشم داشتن به جادههای بدون انتها و
عرق کرده است (به همین سادگی) و من فکر کنم خیلی پیچیده.
در اولین کار شکستگیهای نحوی کار را مشکل میکند یک نوع حرکتهای تکراری که نفس شوق
مخاطب را برای جریانیابی میگیرد جملهها تمام جدای یکدیگر و به نوعی مقطع ادامه دارد و موسیقی
را کاملا از جریان سیال دور میدارد. یا کاری که چندان با هنر به روز شدن و نمایش قدرت نمرهی خوبی
دریافت نمیکند و اینکه آیا نویسنده خود فقط به جوابدادن به پرسشهای خودشناسی فکر میکرده (و
از هر چه کلفت بیزارم)... (از بارداری متنفرم) (هم پیالهام مردی باردار بود که از کوچه گذشت کرد). گمراه
کردن مخاطب طول فرضی کار نیست بلکه در میانه راه چیز دیگری جریان پیدا میکند و در انتها پتو تازه
میخواهد خیلی چیزها را در خودش نگه دارد مثل خاطرات شیرین یا (خود متکی بودن در بیان
رویشهای ذهنی)
با نگاه به شعر (بی – ال – دی) به این سئوال میرسید که چرا انتخاب بعضی شعرها جنبهی دارویی و
پزشکی دارد لابد نسبت خاصی بین اسامی و جهاننگری شاعر هست اما این ارتباط شاید از نظر
جنسیت شاعر است و رابطهی نزدیک زن با حرکتها و حالتهای جنسی و جسمی که با اولین جمله (از
دیر شدن جنینم) شروع میشود... (اسمی که از من پرُ است... توی شکمم –ورم کرده...) چه نسبتی
بین آسایش تن و روان شاعر با بیان درد وجود دارد که مدام باید از دیر وُ دور شدن حرف میزند (از دور
شدن دردهام میترسم) در خیلی جاها با جملههایی که بسیار روان و ساده اما گویا و گاه تصاویر زنده و
بلیغ دارد برمیخوریم (با دستهای بستهام میرقصم) ولی به زودی متوجه میشوید باز همان گرفتاری
شاعر در بیان درد و اتفاقیههاست.
شعرهای کتاب بیشتر جنبهی جسمی و جنسی و رابطه اینچنینی را شرح و بسط میدهد و از اینهمه
کنکاشها و اتفاقها و جریانسازی اجتماعی و سیاسی تهیست چیزی که امروز در این بحران ِ سیاه
نفت و طلا و انرژی لازم است و چهطور میتوان نسبت به پیامدهای سیاسی و جنگهای نژادی و
عقیدتی بیتفاوت بود و با این نوع اندیشه اگر میبود باید کتاب (نهنگهای خودکشی) نام میگرفت.
تاثیرپذیری در کارها گاهی نمود پیدا میکند یا بصورتی واضح و رونمایی جلوه میکند مثل شعر
(بتامتازون) که به یاد کارهای علی باباچاهی میافتیم و سآن لهجه جنوبی که در کارها مخصوصا در
کتاب (نم نم بارانم) میباشد.
با این همه... فرزانه صدای امروز است، نسل فریادهای خفه و تلاشهای بر باد رفته. فرزند آهن و سیمان
و آه... پروندهای با نشانیهای (کاشکی) و (اگر) زخم خوردهی درمان نیافتهی رو به موت که فردا شاید از
دهان موشکی شلیک شود یا در کرهای دیگر مثل قارچ بروید.
نسلی که پیشینهاش با کد ملی عوض شده و شمارهای چند رقمی جلوی تمام نام و ننگهای قومی و
ملیاش را گرفته. نسلی که به خط و مرزها و نشانههای تثبیت شده اهمیت نمیدهد و دیدی فراتر از یک
علامت سئوال دارد و از تعادل گاه به تلاطم و تهاجم میرسد و از پشت شیشهی کافههای خلوت و
میزهای کوچک به اطلس جهان پرخاش میکند، یا از هیمالیا بدون طناب بالا میرود و دماوند را از سیمرغ
پس میگیرد و در جهان پر توهم و آشوب و الیوم و... غرق خواهد شد که یقینا عرفان امروزی را صحه
میگذارد و از لابلای بخار قلیانهای میوهای و آه...های ممتد به یک نونگری خواهد رسید.
3/9/86 علیآباد کتول
حسین دیلم کتولی
| نوشته شده در: یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
3
[ این روزها شاید..]
این دیوار را خراب کنم ، دیوار دیگری روبروی من است . عکس مار را از روی دستم
پاک می کنم وکمی بزرگتر روی دیوا رمی کشم. این روزها شاید کارقرص ها باشد مرتب
سرم را به دیوار می کوبم وتوی سرم دنگ ُ دنگ ِ زیادی ست ، همسایه مان مدام روی
حلبی کوچکی می کوبد تا کبوتر ها یش را هوا بدهد ،این طوقی ما ل چهار خیابان آنطرفتر
بود ،آنقدر دانه ریخت وکبوترها یش را هوا داد تا بلاخره پرها یش را قیچی کرد، الان هم
نمی دانم چرا روی حلبی می کوبد، من همه ی این ها را از پشت همین دیوار دیدم . زن
همسایه که توی حوض آب تنی می کرد شوهرش پیراهنش را بیرون آورد وخودش را
چسباند به زنش توی آب . این گربه هم چقدر ناقلاست هی کنار حوض صدا می کرد و
خودش را به لباس های خشک زن همسایه می مالید ، یک شب هم که روی بالکن خانه ،
زن وشوهر گرم ناز ونوازش بودند بچه ی ده دوازده ساله شان روی سرشان ایستا د، بعد
یکهو زد زیر گریه ، لابد فکر کرد پدرش مادرش را دارد له می کند، اما بچه های
امروزه خیلی بیشتر از اینها زرنگند وخیلی چیز ها ی خصوصی تررا می دانند، مثل من
که می دانم چرا این دیوار را ور نمی دارند ،من هم سرم را به دیوار می کوبم .اصلن این
عکس مار را چه طور ی شد من کشیدم ،روی دستم ،حالا نیست، فقط فکرش از مغزم
بیرون نمی رود .دارو خانه چی بِروُ ِبر نگاهم می کند ،دستم را می گیرد وازروی مهربانی
روی صندلی می نشاند : پسر جان این چیزی نیست که به دَردَ ت بخوره فقط یه عکسه
که روی میز گذاشتم. سرم را به دیوار می کوبم وعکس را روی دستم کاملا با آب دهانم
پاک می کنم ، حالا یک لیوان آب می خواهم ، شاید دوتا قرص دیگر بخورم بهتر باشه .
حتمن این قرص ها بی اثر شدن .داروخانه چی نگاهم می کند ولیوان را به من نشان می دهد
« پسر بیخودی قرص نخور ،دکتر گفته روزی سه تا،نه روزی سی تا ». می خواهم سرم
را به دیوار بکوبم ، سرم را کج می کنم وجام کوچک را نگاه می کنم، هیچ سمی داخلش
نیست ،فقط مار سرش را توی جام کج کرده ، من کمی احساس ترس می کنم وتمام تنم دارد
لَخَت می شود ، حتمن سم این مار توی رگهای من است ،یا توی سرم ریخته که اینقدر سرم
را می خواهم به دیواربکوبم . حتمن زن همسایه گربه را دعوا کرده بعد لباسش را تکانده
وتنش کرده ،باید از پشت دیوار این ها را ببینم .بچه همسایه اگر روبرویش را نگاه کند من
من را می بیند بعد اون مرتیکه قلچماق مادرم را به عزایم می نشاند.باید دیوار را خراب
کنم ،سرم را محکم به دیوار می کوبم...
داروخانه چی عکس را به من می دهد وُبلندم می کند :پاشو برو خونه تون پسر ..پاشو برو...
اصلن ارتباط این مار را با داروها درک نمی کنماز پشت این دیوار هم که پیدا نیست .
پیراهنم را بیرون می آورم به بچه می دهم ،مادرم نگاهم می کند تنش خیس است وپیراهن
نازکش به پستانهایش چسبیده .پدرم اتاق را نشانم می دهد .سرم را به دیوار می کوبم ،دیوار
خراب نمی شود. گربه را می بینم کنار حوض برای ماهی ها نقشه می کشد.
باید قبل از اینکه همسایه ام بیاید دیوار را خراب کنم.
مادر.....مادر .....
حتمن قرص ها اثر نمی کنند.این دیوار کی خراب می شود .همسایه باز روی حلبی می کوبد
سرم درد می کند .مامان قرص هام....لیوان خالی آب رانگاه می کنم...دیوار ...کبوتر......
8/3/87 حسین دیلم کتولی
| نوشته شده در: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
2
[بروید عقب تر شما را به جا نمی آورم ...]
من عقب مانده می خواهد سقف بشکافد وطرحی نو در اندازد ، نگاهی کوتاه دارد به کتاب (عقب مانده)عزیز وتلاشگر علی سطوتی قلعه
این حرف ها ربطی به عقب ماندگی ندارداز عقب وارد شوید عقیم می شوید........
آیا برای نوشتن یا خواندن الزامن آمادگی اندیشیدن باید باشد یاخیر؟
گاه عریانی کار وپرده گشایی های معنایی- دل پذ یری ساده را راه می جوید اما اگر جهت یابی نشده، یاتناقض در کار پیدا شودچندان راه به اصل نبرده بلکه از لااقل متعارف بودن دوری می جوید.
با جمله ای از کتاب عقب مانده پیش می رویم
(دیگری است که پشت موهای من حرف می زند – در غیاب من راه می رود- می داند –چشم های من واقعی است ،اما خواب هام واقعی تر است)
اینکه دیگری می نویسد کسی در (من )نویسنده است کسی که شاعری یا تعهد به کار را با خودهمیشه دارد ،حرف هاوچهار چوب های اوبا (من)
بیرونی فرق می کند،اگر تحویل دادن به من بیرونی نبود چنان می گفت
که خاص خودش باشداصلا جریان یابی ها ونحو ها کاملا متمایز بود اما باید دیگری ودیگران بخوانند دیگری که همان (من )دوم است روح شاعر را درون خودش دارد یا رنج نویسنده را روی کولش – تعهد والتزام به غیر داردکلمات را همانگونه می چیند که درک دیگری شود-کلمات راآنگونه بیان کرده واستفاده از صدا ها ،اشیاء ،اجرا ،وهمه ِ چیز های ملموس وغیر ملموس را چنان می خواهد که به جایی راه یابد ،نه فقط یک دروغ ،یک تحرک غیر بینش وخواهش – تلطیف شده است...
واقعا این جمله (اما خواب هام واقعی تراست )بهانه ای برای پیدا کردن کلید خواهد شد یانه؟ اگر بتوانم با کمی توضیح آنرا روشن کنم خوب است :
دانسته ها،خواسته ها ، پیدا ها وناپیدا ها،گمشده های درونی وتاثیرپذیری ها گاه کلمات وحرکت ها را می سازندراه ها را شکل می دهند-یا جهت ها را عوض می کنند اما تنظیم وپرداخت وتوانِ ِبهره برداری کاری دشوار است
وهمین صورت کار راهم شکل می دهدونمی گذارد قبل از اتمام کار «بعضی وقتها » رنگ بیرنگ بیهودگی وفنا بگیرد.
همینطور که آغاز نکته قابل توجهی است فرجام خوب هم اتفاقی نیست و
نه یک اتفاق /نااگاه،ودور از خواستِ انجام است،نگاه معطوف ودرایت در اجراء وتفکر پرمایه است باتجربه وسیر پر رنگ- دانش اندیشی است /
گیرم یک کلمه آمد یا چیزی نوشته شد که خاصیت خودش را در پررنگی وجلوه – مقطعی- نشان داد اما ردیابی نکرده ودور از استخوان بندی کُل
ماندگار وصاحب ارزش تمام نیست فقط یک جهش ونگارش کوتاه است در نگاه جستجو گر وآگاه مخاطب .
تغییر جمله ها وحرف ها از اجرا ءبرای برخ کشیدن هنر نیست شبیه سازی
یا دست نگاه کردن است واین تا کجا می تواند نویسنده را زنده نگاه دارد ومانایی اثر را برساند.در یکی از جلسات عزیزی میفرمود که کار را اول باید تقطیع کرد تا آن را شناخت ،این چنین نظری چندان اساسی نیست اما لطافت ویکدستی در آن شهود پیدا می کند واز کارهای معاصرین بسیار دیده شده که در هین معتقد ومتعهد نبودن به این امر در اجراچنین کرده اند یا هر جااین عمل مراعات شده نحوه ی کار به یک دلپذیری وانجام خوب رسیده واز پیرایش هم در جمله ضربه ایی به کل کار وارد نشده.که در این کتاب طول وعرض کار اصلا مراعات نشده وچنان جمله ها شکل بندی می شوند که در سطر ها گاه کوتاه بلندی آزار دهنده وبه شدت در موسیقی واجرا آزار دهنده است با اینکه نمی خواهم به جزئیات بپر دازم اما صرف نظر کردن از بعضی قسمت ها یا توضیحات غیر قابل گذشت است شاید استفاده کردن از افاعیل در روند وتثبیت جمله ها لااقل لازم بود که بدون پرهیز در این کتاب استفاده شده وکار را چنان نشان داده که زیاده گویی وتراش ندادن مشهود است صف نظر از اینکه باز برای مخاطب مطلع همان توضیح زیادی دادن وکار را از یکدستی خارج کردن است وزبان را در خدمت ایجاز نگرفتن ووارد حیطه ی نثر شدن
(می تواند ادامه ی لب های باشد که از باد تکان می خورد )صفحه 24
اگر کمی ازاول دقت بود حتما بکارت عملی لااقل داشت نه اینکه چنان پیاده بشود که با ساده انگاری مخاطب پیش برود نکات ساده ای بزرگ نشان داده می شوند اما بسته به هنر نویسنده است که اگر بهار را ورفتن را می نمایاند در آخر قطعیت تفکر ونوشته این گفته نباشد ،(من می دانم ودیگری نمی داند )که سادگی خودش وخامی را نشان دهد این تمیز کار تجربه ودقت عمل را می خواهد حالا نگاه کنید به اجرا هایی که کلا کاررا یک سویه می کند ودر کارهای صفحه 20- این صدا یک صدا ضبط شده – کلمه دهنی می شود – از دهن -- دست ها – دست دوم –دست مالی – مرا بامن خود را در آغوش --/ بهاری – هاری: صفحه 21 / سطلی که خالی است – خالی ندارد صفحه 22 /که از که ...صفحه 23 / سینه ای که صاف می شودصفحه 25/در سه جمله تغییر یافته.....سطر ها کار من نباشد – اگر کار من من نباشد صفحه 24/ چشم های صورتی – در صورتی سه چشم صفحه 27/ هوای مرا داشت- کاری به هوا –به خدا کاری صفحه 26/ طرف مرا- طرف های دیگر- دوست نداشتم- دوست نداشتم/ صفحه 26 /هوا مرا نداشت -کاری به هوا صفحه 27/ بلند می شود صفحه 29همان طور که بهتر می دانید رضا براهنی این کار را خیلی قبلا انجام داده ودیگر ان هم موفق تر از این کتا ب عمل کرده اند واین تکرار ها چنان مطلوب مخاطب حرفه ای نخواهد بود .
یک نوع پازل است یک نوع جابجایی برای رساندن به تعابیر ومعانی ودارای هیچ هدف خاصی نیست فقط راه یابی به کلیشه های شخص ویا بهتر بگویم شخصی – جدولی که اگر رمزش رابدانید آسان است ،حل شده است وکسالت آور ....هیچ نمی ماند جز زحمت جابجایی ،جز خواندن وحرکت دادن ،یک نوع بازی کودکانه که انحنا وچرخش وگیجی دارد ودر انتها خستگی وفرسودگی ،نه ازآن نوع که یک ورزش خوب ومفید یا بازی دلشاد دارد ، بلکه از آن نوع که از عبوروکاوش در یک معدن متروک وریخته نصیب می شود واین نوع نگاه به متن (حتا فوتوریستی) آزار دهند ه است ...که به نظر در تمام کتاب چنین مینماید ....
گوش به یک خوابه های این نزدیکی ...صفحه / 36/ لطفا آلت قتاله ام را در بیاورید/به تپه های دوست دخترم عمل می کنم لطفا /صفحه7 / چیزی
در حد شرمناکی نوشتن ، از شرمگاه نوشتن وسخن گفتن تا آنجا که جفت (جفت دسته جمعی صفحه 37) بعد سانسور ... قیچی همان سانسور است « البته در دست نویسنده»واز کلمه استفاده احسن کردن ( از چهار گوش تو اماقیچی...صفحه37 ) (حتا جمهوری بیزار می کرد صفحه 37)/ سمت
وسو تغییر می کند وبعد در سطر های دیگراین روند باز برمی گردد وابتر می ماند
اروتیک کار را از سویی به سوی دیگر می بردالبته نه بطور اساسی واز نوع برخورد ونشان دادن ادبی بلکه خیلی عریان تر ازوجود حجب ویا محیط شناسی که عرض و طول را فقط چون پارچه فروشان با بغل باز کردن واز نوک دماغ تا انتهای دست دراز کردن وفاصله ها از سینه وتن بیشترنرفته که این نوع نگرش در کارواجرا ءخود معرف به هم زدن نظم کلامی وشاخصه هاست در کاری از مرحوم اخوان (چون میهمان به سفره ی پر ناز ونعمتی – خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری --- دگر نگو بنوش آن منوش آن... ای میهمان که پر گل ناز است بسترت ---تو خنده زن چو کبک گریزند ه چون غزال – من در پی ا ت چو در پی آهو پلنگ مست......./هرجا دلم بخواهد من دست می برم...درجای دیگر شعر می گوید هرجا دلم بخواهد آری چنین خوش است ...در جای دیگر شعر ...من دست می برم به پرده گی ناز پرورت .....تصویر وصورت پذیری جمله ها واجرا چنان است که یک نوع لطافت وساختارمندی را نشان می دهد با زیرکی وبهره وری از تجربه وبینش خوب شاعر اما چرا در این کتاب این قدر استفاده وشکل پذیری هاساختارمند وکافی نیست خود جوابی می خواهد که شاید مرور زمان را هم میطلبد ..
گاه جمله ها یا پاراگراف های نه چندان کامل جهت های سیاسی وعقیدتی وجهان بینی نویسنده را نشان می دهد اما این چیز ی نیست که سر منزل مقصود را برساند یاا بداع در کار باشد...
(به سیم های این شعر میز نم ..کلماتم را برمی دارم واز فارسی می روم صفحه 32)یک نوع صدا دار شدن است ولی فرار ازفرهنگ نیست نجات خواهی از چفت وبسط های زبانی ومرزی است تا فکر ونوشتار در حریم کور وبسته گرفتار نشدن ...
در بیشترجاها کلماتی دیده می شود که از متن بیرون می زند ومسیر خودرا طی می کنند،گاهی نویسنده دست به ساختن صفت ویا قید وکلمه ی جدیدی می زندکه این آشنایی زدایی ها گاه زیبا وگاه مبتدیانه صورت پذیرفته وگاه مولف بی سبب تلاش وپا فشاری دارد تا این خواسته را شکل دهدخواسته ای که متن آن را بوجود نمی آورد بلکه شاعر در خارج از متن این کار را می تند وبا فشار این ترکیب ها وکلمات یا صفات وارد وآن را از سوی دیگر متن خارج کرده واین(بیرونگی ها)صفحه 6/بسیار مشهود بوده بدون آنکه سنباده ای خورده باشد صفحه 6/ البته به شخصه با همین آوردن بیرونگی به جای اضافات یاضایعات ویا برجستگی موافقم اما در جاهای دیگری همچون ابتدای همین کار (چناریدن )تبدیل اسم چنار به قید حالت )مخالفم واین بیرونگی ها اساسی نمی باشد در چند جا از اسامی ومکان ها یا کلمات نا آشنا استفاده شده که بهتر بود چنین نمی شد( تلف اشتلم موجود بود ) صفحه 12 که اگر همان اشتلم به گویش مازندرانی یا بومی باشد یقینا احتیاج به توضیح است... ذکر وحرکت متن باعدد در خیلی از کارها آمده ویا ترتیب را می رساند واز هر کلمه یا جمله کار خاصی کشیده نمی شود وودر اجرای بند ها با ذکر عدد تفکر وخواسته ی نو وتازه ای است اما چرا بدون هیچگونه حالت وجریان مشخصی اعداد خود نمایی می کنند این به گره کار بسته است وبه محاسبات درست نکردن در کل کار که مثل به یاد آوردنی ناگهانی وزود گذر جلوه می کند
هر نکته ایی که گویم نکته ای در آن نهان
در خاتمه عرضه می دارم عقب مانده ،واقعا عقب ماندگی نیست ،تلاش است – حرکت است لااقل به سوی بودن .......
با تقدیم شایسته ترین احترامات وپوزش -حسین دیلم کتولی
از علی آباد کتول 28/1/87
| نوشته شده در: جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
پست شماره:
1
[سرت راکنار بکش... ]
ردِ چرخ روی صورتش جا مانده بود.باید دراز کشیده باشد که ردِ چرخ روی صورتش جا مانده بود.اصلا ّ نمی شدسرپا ایستاده باشد.حتمن یاشایدنشسته بود که ردِچرخ روی صورتش جا مانده بود.ردعاج های نزدیک به هم،درست
سمت گونه ی چپ...،می شد راحت دید که ردِ چرخ روی صورتش جامانده
بود .اگر صورتش را عقب می کشید یا در مسیر حرکت نبود امکان نداشت ،
خودش کمی کوتاهی کرد که رد چرخ روی صورتش جا مانده بود. هرچقدرهم
که خودش را گناه کار نداند کسی دلش نمی خواست که رد چرخ روی صورتش
جا مانده بود . بچه هرچند نمی دانست اما نمی خواست تا این قدر بد به اونگاه
کنند.اگر سرش را کنار می کشید اسباب بازی از کنارش رد می شد اما حالا ،
رد چرخ روی صورتش جامانده بود.
| نوشته شده در: شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط: حسین دیلم کتولی
|
آخرين مطالب
.:. Template Designer: