[ لطفا خودتان..... ]
در این چهار چوب همه چیز جور دیگری نشان می داد .درخت درخت نبود،
سبز بودوگاهی چشم کلاغی از لای درخت دیده می شد.حتاشکل سگ همسایه.
دیروزپوتین های کهنه ی یک سرباز،یا زنگ دوچرخه ی پدرکه مرتب صدا
می داد،اما حالا بی صداآن گوشه دیده می شد.اگر کمی بالاتر می رفتم چند واگن
قطارهم بود.بچه ی همسایه مادرش را صدا زدوُگفت بع بعی... واز ضلع شرقی به طرف دیوار
دوید.مادر روسریش را تکان داد وموهای گندمی روی صورتش دوید،چقدر محتاط نگاه می کرد.اوهم آهی
کشیدوفقط مثل کسی که غروب را نگاه
می کندخیره شد به مردی که از پشت شیشه ی قطار دست تکان می داد، بعد
دست پسر راکشید وُرفت .فنجان چای بخارش کم شده بود ومن خیره نگاه میکردم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۷ ساعت 10:58 توسط حسین دیلم کتولی
|